سال دوم کوید 19 یا همون کرونا ویروس
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 9:18
امرز ششمین روز از سال ۲۰۲۱ هست و دومین سالی که همه مردم دنیا با ویروس مرگبار ِ انسان ساز کوید ۱۹ دست و پنجه نرم میکنند. اقتصاد تمام دنیا و کشورهای مختلف بهم ریخته و مردم در شرایط خوبی نیستند. انسانها یکی یکی از این ویروس و یا به علت شرایط سخت معیشتی، اجتماعی و سیاسی یا در جسم میمیرند و یا در روح. در...
ورود به سن جدید.... و کم کم به قرن جدید...
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 9:18
آخرین روزهای آخرین ماه از آخرین سال قرن رو داریم سپری میکنیم... امشب، شب چهارشنبه سوری هست و من مثل همیشه تنها توی اتاقم نشستم... هر سال اگه توی شهری بودم که با وجود دوستان بسیاری، تنها بودم؛ امسال در شهری جدید'>جدید و با دوستانی انگشت شمار، و دوباره تنها هستم. انگار هیچوقت این تنهایی قرار نیست با و...
حس. حرف
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 9:18
بعضیآدمها خسیسن. نه از نظر مالی! از نظر احساسی، از نقطه نظر محبت یا ابرازش. حتی توی نوشتن که خیلیها راحت هستند، یا گذاشتن کامنتهای بامحبت؛ خسیسن.... اینا واقعا قابل دلسوزیان!فرق مجازی و حقیقی رو متوجه نشدن هنوز. توی دنیای حقیقی میترسن، دیوار کشیدن دور خودشون، ضربهخوردن؛ توی مجازی هم میترسن به کسی اب...
امروز
-
تاریخ: 1399/1/11 ساعت: 11:16
امروز این به فکرم اومد که یه قرمه سبزی باحال درست کنم، هوس کردم حسابی. پاشدم. گوشت نداشتم. لیمو امانی هم نداشتم. کفشمو باید می بردم برای تعمیر. سبزی داشتم گذاشتم یکم سرخ شه. بعدش رفتم سراغ کفشهام. بر
داستانهای بی آغاز و پایان
-
تاریخ: 1399/1/11 ساعت: 11:16
با هق هق از خواب بیدار شد. قلبش با تمام شدت به می تپید و احساس میکرد الانه که از قفسه سینه ش بزنه بیرون. قلبش با درد فشرده شد.... به سقف اتاق چشم دوخت. بخاطر آورد چه خوابی دیده. ! دوباره خوابی که در خ
یه روز دیگه
-
تاریخ: 1399/1/11 ساعت: 11:16
صبح رو با هیجان شروع کرد. رفت که مبلغی پول از بانک بگیره. کارهای عقب افتاده داشت. از همه مهمتر هیچی توی خونه برای خوردن نداشت. بعد از گرفتن پول رفت که ساکی پر از پوشاک برای خانواده ش پست کنه. مسافت خو
بخشیدن یا هرگز نبخشیدن
-
تاریخ: 1399/1/11 ساعت: 11:16
توی دلش بود که برای یکی از دوستانش هدیه ای بخره. داشت درس میخوند اما حواسش به درسها نبود《امّا خلاصه این است، هرکه با بخیلی کارد، با بخیلی هم درو کند و هرکه با برکت کارد، با برکت نیز درو کند.امّا هرکس
گاهی برای زندگیت نبوت کن
-
تاریخ: 1399/1/11 ساعت: 11:16
روز رو با یه معده درد کوچیک شروع کرد. احساس کرد از همیشه کمتر غذا خورده. واسه همین دوتا تست پنیر و ژامبونپر و پیمون واسه خودش درست کرد. بعد از خوردنشون نشست یکم فکر کرد به اتفاقی که دم صبح موقع خوابی
تصویری برجسته
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:04
امروز دلم لرزید... اشتباه نکن نه برای چشمی لرزید و نه با دیدن کسی... امروز در وقت دعای یکی از برادران، دلم لرزید. بازم فکر میکنم به آرمان. به کشور پهناورم. و به قایق تفریحی بزرگی که توش آرامش دریا رو
آینده
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:04
آینده ... چه خواهد شد.... چه چیزهایی با خود خواهد داشت... با این فکرها داشتم به محل قرار نزدیک می شدم. ساختمون یه بنای خیلی قدیمی توی تهران که قبلا محل ثبت اسنادو مدارک بود برابری می کرد.. یه جای نسب
برخورد از نوع نزدیک
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:04
حالا کاملا صورتش رو می تونستم ببینم. خیلی خوش تیپ بود و بوی ادکلنش تمام سالن را برداشته بود. نمیدونم، شایدم توهم من بود! موهای جوگندمی و پرپشتش رو با دست عقب زد و سعی کرد به جایی که من ایستاده بودم نگ
دوست داشتن یا نفرت ورزیدن
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 6:06
نمیدونم چرا آدم ها وقتی از یکنفر انرژی خوبی نمی گیرن نمیتونن بهش بگن! من خودم جزو اون آدم هام. مثلا از یکی از دخترعموهام جدیدا حس خوبی نمی گیرم. ولی نمیتونم بهش بگم. برای من چند دلیل داره: اولا با گف
آغاز یک داستان
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 7:50
آغاز یک داستان دیشب نشستم ساعتها نوشتم و پاک کردم... نوشتم و پاک کردم... نمی دونستم چطوری باید بنویسم و از کجا شروع کنم. یادم نمیاد اولین اتفاق مهم زندگیم چه زمانی بوده... حتی یادم نمیاد معلم های دبستانم که توی ذهن همه ی دوستام هست، چی بوده! فکر کنم یه قسمت از زندگیم گم شده! یه تیکه از بچگیم مخدوشه.
ادامه ...
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 7:50
تمام اون سالها در هاله ای از ابهام و غم فرو رفته، وقتهایی که پایین پای مامان می ایستادم و به اشکها و هق هق اش نگاه می کردم و جوابی برای سوالهایی که در ذهن کوچکم شکل می گرفت نداشتم. روزها از پی ام می گذشت و من در کنار خانواده روزهای کودکی ام را می گذراندم. یادم میاد اون موقع ها دخترعموی کوچکم هم گاه
زندگی چی داره...
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 7:50
از اون آدم قبلی خلاص شدم. سعی کردم منطقی بهش بگم که به درد هم نمی خوریم ولی متاسفانه حرف منطقی رو اصلا قبول نمی کرد. این شد که مجبور شدم با دعوا و لحن تند باهاش حرف بزنم. تازه جالبه که بعد از این همه وقتی بهش برخورد و دیگه بهم زنگ نزد... درست یک هفته ی بعدش بهم اس ام اس داد که "چطوری؟!" چطوری این ب
چکار کنم با این دل که ...
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 7:50
بعد از مدتها از یه نفر خوشم اومد.از کارهاش، توجهش، موقعیتش و اخلاقش. اما هر کسی یه عیب و ایرادی داره، نه؟ ! منم همینطور. من از اینکه کسی با حرفهاش سرتاپای منو به گندبکشه بدم میاد، حتی اگه در قالب شوخی باشه. و اون گاهی این کارو میکنه! البته از اون اخلاقاست که بدون هیچ عمدی انجام میده. اما وقتی همونج
بالاخره
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 7:50
خوب بالاخره تصمیم گرفتم خودم تنها به راهم ادامه بدم. بدترین رفتاری رو که از یک انسان میشد دید، از اون آدم دیدم! البته در نظر من بدترین رفتاره. خوب به نظر من کسی که سعی میکنه به شعور و فهم طرف مقابلش بی اعتنایی کنه، یعنی بزرگترین توهین؛ و اون آدم این کارو با من کرد. در حقیقت برای من شعور و درکی متصو
این روزهای من...
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 7:50
این روزها دل و دماغ ندارم. سرگرم یه سری کارهای مقدماتی هستم برای شروع کاری. با یه آدم جدید آشنا میشم. البته با یه فامیل دور، کم کم آشنا میشم. حس می کنم آشناو غریبه نداره، هر کسی توی هر مرحله از زندگیش فقط و فقط به آسایش روحی و جسمی خودش فکر می کنه و برای رسیدن بهش از هر کسی که دم دستش میرسه مایه می
اینجا دور از بقیه
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 7:50
امروز دو ماه و 22 روزه که من دور از خانواده ی عزیزم ودر یک کشور دیگه زندگی می کنم. شرایطم خیلی سخت نیست اما باید بگم، زیاد هم آسون نیست. گاهی توی بعضی روزا واقعا کم میارم ولی به گفته ی یک دوست جدید که اینجا پیدا کردم و اسمش شهلاست باید به این حس اجازه ی ظهور ندم. چون اینجا واسه ی من سکوی پرتابه. به
سالی که گذشت...
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 7:50
الان یک سال و یک ماهه که از اومدنم به این کشور میگذره. الان دیگه کاملا شهری که توش زندگی میکنم رو میشناسم... بجز بعضی جاهاش که خیلی مختص مردهاست. ینی رفت و آمد آقایون به این جاها بیشتره که من خیلی نمیرم. با یه دوست همخونه شدم. اینجوری هزینه هام خیلی کمتر شده و از تنهایی اولیه هم دراومدم. به کلیسا ر