خرید بک لینک

تمام اون سالها در هاله ای از ابهام و غم فرو رفته، وقتهایی که پایین پای مامان می ایستادم و به اشکها و هق هق اش نگاه می کردم و جوابی برای سوالهایی که در ذهن کوچکم شکل می گرفت نداشتم. روزها از پی ام می گذشت و من در کنار خانواده روزهای کودکی ام را می گذراندم. یادم میاد اون موقع ها دخترعموی کوچکم هم گاهی پیش ما بود. مامانش پرستار بود و گاهی اونو پیش ما می گذاشت اما فقط گاهی و من همون گاهی ها به یادم مونده... در همین سالها بابا و مامان تصمیم گرفتند سفری یک ماهه به اروپا داشته باشند، به همین دلیل من و خواهر و برادرم رو واسه ی یک ماه تنها گذاشتند. این تنهایی برای من که به سختی وابسته ی بابا بودم، آغاز یک بیماری ناشناخته ی روحی(از نظر من) و یک بیماری خیالی(از نظر خواهر و برادر و عموم) شد! صبح روزی که بابا و مامان ایران رو ترک کردند، من با یک گردن خم و دردناک از خواب بیدار شدم. گردنم به سمت عقب خم شده بود و نمی تونستم اونو صاف نگهدارم! خواهر بزرگم وقتی لباس به تنم می کرد، با شدت به سرم میزد و فکر می کرد من دارم فیلم بازی می کنم! در حالی که با اون تشرها دردم بیشتر و روحم زخم خورده تر میشد.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 23:23 توسط نیرفا |

برچسب: نویسنده: آرمان طاهری تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 7:50

صفحه بندی